من یه روز در میان برای رفتن به کلاسم از خونه می رم بیرون چند روز بود که وقتی
می رفتم بیرون یه چرخ و فلکی با چرخ و فلکش از جلوی من راس ساعت 4 رد می شد
و منو یاد خاطرات دوران بچگیم می انداخت.
من وقتی اون چرخ و فلک رو دیدم ناخود آگاه رفتم به دوران 5 سالگیم اون موقع که فارغ از
دنیا بودم.یاد اون روزهای گرم تابستان که من و خواهر کوچکترم برای سوار شدن به
اون چرخ و فلک 2 تومانی چقدر ذوق می کردیم .هر روزغروب منتظر اون می موندیم
تا بیاد و سوارش بشیم ،چه ذوق کودکانه ای، چقدر قشنگ بود و به یاد ماندنی اونقد
ر که هنوز هم با گذشت این همه سال هنوز از یاد آوری خاطرات اون روز لذت می برم.
من و خواهرم سوار اون چرخ و فلک می شدیم و پرواز می کردیم .با ذهن بچگیمون تا
قلب آسمون می رفتیم و می اومدیم.به چرخ و فلکی می گفتیم بالاتر، بالاتر، بالاتر،
فکر می کردیم هر چی بالاتر بریم بزرگتر می شیم و دنیا رو از اون بالا بهتر می بینیم!
چقدر اون روزها رو دوست داشتم چقدر قشنگ بودن ، ولی افسوس!
اون روز که اون چرخ و فلک رو جلوی چشمام دیدم دلم لرزید، می خواست بره و سوار
چرخ و فلک بشه، باورم نمی شد ، سالها بود که این حس رو نداشتم با دلم چرخ و فلک
رو دنبال کردیم، وقتی بهش رسیدیم دلم رو گذاشتم توی صندلی چرخ و فلک و با
چشمهام تابش دادم بردمش به بالاترین قسمت چر خ و فلک اون جایی که بتونه همه
چیزو ببینه دنیا رو، آدمارو، ما شینها و درخت هارو . دلم دیگه اون حس بچگی رو نداشت،
دید که همه چی عوض شده همه چی خاکستریه دیگه هیچ چیز و هیچ کس صورتی
و سبز و آبی نیست.
می خواستم خوشحالش کنم اما، دلم گرفت، ناراحت شد، از اون بالا سر خورد و افتاد .
حالا من موندم و چرخ و فلکو، دل هزار تیکه ام .