تبليغاتX
خطوط زندگی
خطوط زندگی
قشنگترین حرف دنیا

گفتم: من برای چی زنده ام ؟

گفتی: تو برای من زنده ای!

گفتم: که برای تو چه کار کنم ؟

گفتی: که به من محبت کنی! ... پهلوی من بنشینی! ... و سرم را روی شانه هایت بگذارم!

 

چیزی نداشتم تا بگویم ... قشنگترین حرف  دنیا را زده بود

واژه های جوابم خیس شدند و از چشمانم چکیدند

حرف هایش مرا مسخ کرده بودند

احساس زنده بودن

احساس بودن

آری من هستم تا آخر دنیا

تا عاشقانه محبت کنم او را

تا عاشقانه بپرستم او را

 

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 0:8 توسط |
چرخ و فلک

من یه روز در میان برای رفتن به کلاسم از خونه می رم بیرون چند روز بود که وقتی

می رفتم بیرون یه چرخ و فلکی با چرخ و فلکش از جلوی من راس ساعت 4 رد می شد

 و منو یاد خاطرات دوران بچگیم می انداخت.

من وقتی اون چرخ و فلک رو دیدم ناخود آگاه رفتم به دوران 5 سالگیم اون موقع که فارغ از

 دنیا بودم.یاد اون روزهای گرم تابستان که من و خواهر کوچکترم برای سوار شدن به

اون چرخ و فلک 2 تومانی چقدر ذوق می کردیم .هر روزغروب منتظر اون می موندیم

 تا بیاد و سوارش بشیم ،چه ذوق کودکانه ای، چقدر قشنگ بود و به یاد ماندنی اونقد

ر که هنوز هم با گذشت این همه سال هنوز از یاد آوری خاطرات اون روز لذت می برم.

من و خواهرم سوار اون چرخ و فلک می شدیم و پرواز می کردیم .با ذهن بچگیمون تا

 قلب آسمون می رفتیم و می اومدیم.به چرخ و فلکی می گفتیم بالاتر، بالاتر، بالاتر،

 فکر می کردیم هر چی بالاتر بریم بزرگتر می شیم و دنیا رو از اون بالا بهتر می بینیم!

چقدر اون روزها رو دوست داشتم چقدر قشنگ بودن ، ولی افسوس!

اون روز که اون چرخ و فلک رو جلوی چشمام دیدم دلم لرزید، می خواست بره و سوار

 چرخ و فلک بشه، باورم نمی شد ، سالها بود که این حس رو نداشتم با دلم چرخ و فلک

رو دنبال کردیم، وقتی بهش رسیدیم  دلم رو گذاشتم توی صندلی چرخ و فلک و با

چشمهام تابش دادم بردمش به بالاترین قسمت چر خ و فلک اون جایی که بتونه همه

 چیزو ببینه  دنیا رو، آدمارو، ما شینها و درخت هارو . دلم دیگه اون حس بچگی رو نداشت،

دید که همه چی عوض شده همه چی خاکستریه دیگه هیچ چیز و هیچ کس صورتی

 و سبز و آبی نیست.

می خواستم خوشحالش کنم اما، دلم گرفت، ناراحت شد، از اون بالا سر خورد و افتاد .

حالا من موندم و چرخ و فلکو، دل هزار تیکه ام .

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 1:1 توسط |
من به کجا می روم؟

آیا تا به حال به این موضوع فکر کرده اید؟

وقتی من میمیرم جسمم به گورستان می رود

روحم به بهشت یا جهنم می رود

پس خودم به کجا می روم؟

 

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 15:15 توسط |
بی قرارم

بی‌قرارم
می‌خواهم بروم
می‌خواهم بمانم
دارم در ترانه‌ئی مبهم زاده می‌شوم
به نسيما بگو کتابهای کودکان را
کنار گلدان و سوالات هفت‌سالگی چيده‌ام
گونه‌هايم گُر گرفته است
تشنه نيستم
می‌خواهم تنها بمانم
در اتاق را آهسته ببند
شب پيش خواب باران و پائيزی نيامده را ديدم
انگار که تعبير تمام رفتن‌ها
بازگشتِ به زادرودِ شقايق است
حالا بوی مينار مادرم می‌آيد
بوی حنا، هفت‌سالگی، سوال، سفر، ستاره ...
می‌خواهم به بوی ريواس و رازيانه بينديشم
به بوی نان، به لحن الکن فتيله و فانوس
به رنگِ پونه و پسين کوه
می‌خواهم به باران، به بوی خاک
به اَشکال کنار جاده بينديشم
به سنگ‌چينِ دوداندودِ اجاقِ تُرنج
ترانه، لَچَک، کودری، چلواری سپيد،
بخار نفس‌های استکان
طعم غليظ قند، رنگ عقيق چای
نی، نافله، نای،
و دق‌البابِ باد بر چارچوب روسواترينِ روياها!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:56 توسط |
عطر انار

طوری بيا که گونه‌هام از پس پای گريه نلرزند
سر به راهِ عطر انار و باغ بابونه باش
به بازخوانی همان خاطره بر خشت و بوريا قناعت کن
شنيده‌ام تمام پلهای پشتِ سر ستاره را
در خواب خسته‌ترين مسافران ... خراب کرده‌اند
يعنی که هيچ نرگسی در اين برکه‌ی تاريک نمی‌رويد
يعنی که هيچ پرستويی به سايه‌سارِ صنوبر باز نمی‌آيد
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا تشنه در اوقاتِ آواز و اشتياق بميريم
يعنی که ما تنها می‌مانيم
تا به ياد آوريم که از توجيه تبسم خويش ترسيده‌ايم.
شما شاهد من باشيد
تمام تقصير ما
عبور از پشته‌ی پلی بود
که نمی‌دانستيم آن سوی ساحلش دريا نيست
آن سوی ساحلش باد می‌آيد و
آدمی از آواز آدمی
خبر به حيرت رويا نمی‌بَرَد!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 22:50 توسط |
بازی زندگی
چرا زندگی اینقدر بالا وپایین داره؟چرا هی دیوارهاشو کوتاه و بلند می کنه؟چرا اینقدر با ما بازی می کنه؟

ولی یه جورایی می دونم که اینا همش تقصیر ماست ماییم که براش دیوارهارو کوتاه وبلند می کنیم ماییم که باهاش بازی می کنیم

 می خوام یه جوری دیوارهاشو بشکنم ولی انگار منو گذاشتن لای آجرهاشو و رویم سیمان کشیدن.

حالا چطوری بشکنمشون و بیام بیرون. فکر نمی کنین خیلی سخت تر باشه.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 13:2 توسط |
28 دلیل برای اینکه به زن بودن خود افتخار کنید
 

۱- نام هر گل و زيبايي در طبيعت است را روي شما مي‌گذارند.

۲- هنگامي كه رنگ پريده يا بيمار هستيد با كمي وسايل آرايش مي‌توانيد خود را زيباتر كنيد و هيچ كس هم از شما ايراد  نمي‌گيرد( كاري كه بسياري از آقايان مد روز يواشكي انجام مي‌دهند).

۳- تمام شاعران ايران زمين در وصف گل روي شما هزاران شعر گفته و خط و خال و چشم و ابروي شما را ستوده اند.

۴- مجبور نيستيد سر كار برويد و پول يك ماه كار و تلاشتان را برنج و گوشت و نخود و لوبيا بخريد.

۵- به راحتي و با اعتماد به نفس هر وقت كه لازم بود گريه مي كنيد و غم و غصه هايتان را در دل جمع نمي كنيد تا سكته كنيد.

۶- عمرتان بسيار طولاني است.

۷- آنقدر حرف براي گفتن داريد كه هرگز كم نمي‌آوريد.

۸- هميشه يك عالمه دوست و رفيق ناب داريد و كمتر گرفتار رفيق ناباب مي شويد.

۹- هرگز در حمام خود را گربه شور نمي كنيد.

۱۰- بزرگ شده ايد و كمتر براي طرفداري از تيم قرمز و آبي يا اين حزب و آن حزب جلز و ولز كرده و كركري مي خوانيد.

۱۱- ريش و سبيل نداريد كه موقع آب خوردن قبل از خودتان سبيلتان آب بنوشد.

۱۲- عشق و هنر ابداع شماست.

۱۳- هميشه جوان تر از سنتان هستيد و هيچ كس نمي داند شما چند ساله ايد.

۱۴- از سن ۹سالگي به بلوغ عقلي و جسمي مي‌رسيد و حالاحالاها بايد بدوند تا به پاي شما برسند!.

۱۵- بهشت زير پاي شماست.

۱۶- اگر موهايتان مرتب نبود يا وقت براي مرتب كردنشان نداشتيد، با سركردن يك روسري قضيه حل است.

۱۷- هميشه در كيفتان آينه داريد و موقعي كه در سلف سرويس دانشگاه قورمه سبزي مي‌خوريد يك دانه لوبيا لابه لاي سبيلتان جا خوش نمي كند.

۱۸- هميشه تميز و نظيف و خوشبو هستيد.

۱۹- به وزنتان اهميت مي دهيد و شكمتان جلوتر از خودتان وارد اتاق نمي شود.

۲۰- هميشه مقداري پول براي روز مبادا داريد كه جز خودتان هيچ كس از جاي آن خبر ندارد.

۲۱- مجبور نيستيد از اين خانه به آن خانه برويد و خواستگاري كنيد، مثل خانمها در خانه مي‌نشينيد تا ديگران با كلي منت و خواهش و التماس و گل و هديه!!! از شما اجازه ي حضور بگيرند.

۲۲- مي‌توانيد موهايتان را بلند يا كوتاه كنيد و هر نوع لباسي كه دوست داشتيد بپوشيد از شلوار تا دامن… و هرنوع كفشي را بپسنديد به پا كنيد از اسپرت تا پاشنه سه سانتي و بالاتر.

۲۳- مجبورنيستيد بارهاي سنگين را جابه جا كنيد يا تن به مشاغل سخت و پايين بدهيد چرا كه شما يك خانم هستيد!.

۲۴- حق تقدم با شماست.

۲۵- مرد از دامن شما به معراج مي رود.

۲۶- هرگز از فرط خشم نعره نمي كشيد و از فرط حسادت كبود نشده و خون راه نمي اندازيد.

۲۷- دو سوم صندلي هاي دانشگاه ها را شما تصاحب كرده ايد.

۲۸- ضعيف كش نيستيد و دق و دلي رئيس اداره تان را در خانه خالي نمي كنيد.

… و اگر خوب فكر كنيد مي بينيد كه صدها دليل محكم ديگر وجود دارد كه شما به زن بودن خود افتخار كنيد

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 23:31 توسط |
سخن بزرگان

 

فرق انسان و سگ در آنست که اگر به سگی غذا بدهی هرگز تو را گاز نخواهد گرفت.     (تولستوی)

همه می‌خواهند بشریت را عوض کنند ، دریغا که هیچ کس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند.    (تولستوی)

زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هرچه عاطفه ، مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد .    (آلفونس دوده)

من تنها با مردی ازدواج می کنم که عتیقه شناس باشد ، زیرا فقط در این صورت است که هرچه پیرتر شدم در نظر شوهرم عزیزتر خواهم بود .     (آگاتا کریستی)

اگر مشکلی داری، به دلیل طرز فکر توست و تنها راهی که می  توانی مشکلات را برای همیشه حل کنی، این است که طرز فکرت را تغییر دهی.    (وین دایر)

 برگ در هنگام زوال مي افتدُ. ميوه در هنگام کمال مي افتد. بنگر که چگونه مي افتي چون برگي زرد و يا سيبي سرخ    (کنفسيوس)

آنكه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌كنند   (نيچه)

چنان باش كه بتواني به هر كس بگوئي مثل من رفتار كن.   (كانت)

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 22:50 توسط |
هدف والا

 

اگر هدف والایی داری قدم خود را به اندازه امکان در جهت رسیدن به آن بردار . ممکن است قدم کوچکی باشد اما به آن اعتماد کن ممکن است برای تو بزرگترین قدم ممکن باشد!

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 14:57 توسط |

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا